تنهایی

حس غریبیست تنهایی.

صدای نبض خانه در گوشت می‌پیچد.

شاعر می‌شوی…

در انتهای شب می‌نشینی با خودت

و رفته‌ای با خیالت.

آهنگ را گوش نمی‌كنی

شاید که می‌شنوی.

و نبض خانه میزند مدام.

حس غریبیست تنهایی.

نه بد، نه خوب.

مثل یك خلسه، مثل یك رویا.

بیدار می‌شوی در خوابت و می‌خوابی در رویایت.

تكرار می‌كنی بودنت را.

حالا و هنوز را…

حس غریبیست تنهایی.

شب را زیر پوستت درك می‌كنی.

می‌گذاری که رد شود از درونت.

نیستی كه ببینی خود را، كه تا كجا رفته‌ای.

و نبض شب میزند مدام.

ولو می‌شوی…

خنكای انگور روی لبت، خیالت را جابجا می‌كند.

نه انتظار است و نه زمان می‌گذرد.

تو هستی و هستی آرام حركت می‌كند.

انگار یكی شده باشی با بودنت.

كلمه ای می‌جَهَد از دهانت.

دنبالش را می‌گیری و خیالی جدید آغاز می‌شود…

ماه ی كه نمی‌بینی بیرون پنجره

میتابد از میان ابرهای رقیق.

خیالش را داشته‌ای همیشه.

شاید كه آنجا نباشد حالا.

بگذار باشد در خیالت.

بزرگ و زرد.

آنگونه بهتر است… كمِ‌كم برای تو.

تو تنهایی و نبض شب در خیال تو میزند مدام. 

22 سپتامبر 2013